ساعت ۶:۳۰ صبح
ساعت ۶:۳۰ صبح قرار شد همه جلوی دانشکده فنی امیراباد جمع بشیم.ساعت یه ربع به ۷ همه اومده بودن و روی جدول کنار خیابون منتظر اتوبوس. تا ساعت ۷:۳۰ همونجا نشستیم تا بالاخره اومد. به قول افشین یه اتوبوس قرمز زشت! ظاهرش زیاد جالب نبود اما ما تصمیم گرفتیم از ظاهر اشخاص نتیجه گیری نکنیم و نیک بیندیشیم! از همون اول بچه ها میخواستن شروع کنن به سر و صدا (و کاش این کارو می کردن اما متاسفانه چند نفر به شدت خوابشون میومد و از بقیه خواهش کردن که سکوت را رعایت فرمایند! بعد از اینکه دو تا از پسرا رفتن ته اتوبوس و رو صندلی ها دراز کشیدن و به خواب عمیقی فرو رفتن و دو تا از دخترا هم همون جلوی اتوبوس نشسته خوابشون برد و دیگه مزاحمی برای ایجاد سر و صدا نبود تعدادی از بچه ها در نواحی اواسط اتوبوس البته کمی رو به انتها تصمیم گرفتن پانتومیم بازی کنن و کارشون رو شروع کردن! و عده ی دیگری هم در نواحی جلویی اتوبوس به مشاعره پرداختند. ما همچنان سعی کردیم نیک بیندیشیم. حدود دو ساعت از حرکت گذشت که افشین به سمت بازی کنان پانتومیم اومد و با صدای بلند گفت: " های های خانوم یواش ..." همه: "افشین ساکت داریم بازی میکنیم." اما افشین که فقط و فقط قصد انجام یک کار خیر را داشت آروم به من گفت: "راننده خوابه یه خرده سر و صدا کنین بیدار شه!!!" من داشتم شاخ در میاوردم. فکر کردم داره مسخره بازی در میاره. برگشتم راننده رو نگاه کردم و دیدم بله! حسابی خوابه! با افشین با هم شروع کردیم: "های های خانوم یواش..." دوباره صدای اعتراض بچه ها بلند شد و من جریان رو براشون گفتم و همه شروع کردن به سر و صدا و مسخره بازی اما از اونجایی که هیچکس فکر نمیکرد جریان جدی باشه بعد از ۵ دقیقه سر کار خودشون برگشتن (پانتومیم و مشاعره! و یه عده هم که از همون اول با راننده ی خواب گپ میزدن! ) و ما همچنان سعی کردیم نیک بیندیشیم!
قرار بود کل مسیر رو تو ۲:۳۰ طی کنیم اما سه ساعت و نیم گذشته بود و ما همچنان تو جاده بودیم و هنوز به فیروز کوه هم نرسیده بودیم. همینطور که راننده تو خواب رانندگی میکرد (راننده که البته فقط کار مفید نگه داستن پدال گاز اون هم به صورت اوتومات رو به عهده داشت و حرکت دادن فرمون رو هم گذاشته بود به عهده ی افشین عزیز!) و ما هم پانتومیم بازی میکردیم! اتوبوس تکون شدیدی خورد و من جلوی اتوبوس رو نگاه کردم و دیدم وای....! یک عدد پژو ۴۰۵ جلوی ما داره میچرخه و کنار اتوبوس هم یه وانت به همون شکل به حرکت دورانی در اومده از ترس تمام تنم خیس شده بود و یخ کرده بودم. بقیه هم دست کمی از من نداشتن! همه فکر کردیم که بالاخره تصادف کردیم و حالاحالاها اینجا معطلیم از طرفی هم من اصلا نیک نیندیشیدم و گمان کردم که حداقل دو نفر در راه این تصادف جان باختند! راننده و چند تا از بچه ها از اتوبوس پیاده شدن و بعد از دو سه دقیقه برگشتن و راه افتادیم. افشین اومد و کاملا ماجرا رو شرح داد خدا رو کسی طوریش نشده بود و تصادف اصلا تقصیر ما نبوده! اون وانت و پژو میخواستن از ما سبقت بگیرن متاسفانه نتونستن و این اتفاق افتاد! و ما دوباره به این نتیجه رسیدیم که بهتره نیک بیندیشیم! و تصور کردیم که راننده عبرت گرفته! اما زهی خیال باطل! این راننده ی ما هیچ جوره حاظر نبود یه نگاهی به جاده بندازه تا دل ما رو خوش کنه! بالاخره بعد از ۴ساعت و ۴۵ دقیقه به ۶ کیلومتری تنگه واشی رسیدیم. در این نقطه (۶ کیلومتری) یه دوراهی بود و هیچکس جز یه نفر (که درب و داغونمون کرد ... * ) راه رو بلد نبود (البته بعدا هم فهمیدیم اون هم بلد نبود!) به گفته ی شخص محترمی سمت چپ رفتیم. اما دریغ ... راه اشتباه بود. یه راهی که فقط یه ماشین سواری ازش رد میشد نه اتوبوس! در همین جای کم راننده ی خواب ما تلاش کرد که دور بزنه قبل از اینکه شروع کنه ما همه اشهدمون رو خوندیم و از هم حلالیت طلبیدیم و وصیتامون رو کردیم! اما راننده ی ماهر ما با مهارتهای خاص خود این کار دشوار رو انجام داد! و همه برای او یه کف مرتب زدیم!!! اما هنوز یه دور دیگه باید میزدیم تا وارد راه سمت راست بشیم! راننده که مهارت خودش رو نشون داده بود ما رو از نگرانی در آورد چون اون قسمت جاده هم پهن تر بود! میلاد از ماشین پیاده شده بود تا فرمون بده از ماشین صداهای ناهنجاری بلند شد و میلاد سوار ماشین شد و گفت: "دوستان عزیز وسایلتون رو جمع کنین باید پیاده بریم! چرخ ماشین شکسته !" هیچکس باورش نشد! چون همه نیک میندیشیدن! اما دیگه نه وقت نیک اندیشیدن بود نه جاش! ساعت ۱۲ ظهر در کوهستان کویری با یه اتوبوس چرخ شکسته٬ ۶کیلومتر پیاده روی و آنتن ندادن موبایل و ...
عکس
به ناچار وسایلمون رو برداشتیم و سعی کردیم راه بیفتیم. دو سه تا از بچه ها رفتن دنبال جایی که موبایل آنتن بده تا بتونن اتوبوس یا هر وسیله ی نقلیه ای برای انتقال بچه ها پیدا کنن. ما هم پیاده به سمت تنگه واشی راه افتادیم. هنوز چند متری راه نرفتته بودیم که همون دو سه نفر با یه وانت اومدن و با هرچی داد و بیداد سعی کردیم بهش بفهمونیم که باید وایسه واینستاد و نزدیک بود گروه ۲۷ نفری ما رو به ۲۵ نفر کاهش بده و دو نفر به جنازه ی رو زمین مونده تبدیل کنه! اما کور خوند چون بچه های ما تیز تر از این بودن که بخوان تسلیم یه وانتی بشن! خلاصه وانتیه وایساد و یه عده از بچه ها سوار شدن و ۶نفر از خاندان تختی (و نمونه سازی شده های فردین!) تصمیم گرفتن این راه صعب و دشوار رو پیاده طی کنن! (وانت سواری هم عالمی داره ها! مخصوصا اینکه مخصوص حمل گوسفند باشه و ما سوارش شده باشیم!!!)
عکس
ما که رسیدیم وانت رفت دنبال خاندان تختی تا بیشتر از این تختی بازی درنیارن! همون اول باید از رودخونه رد میشدیم و میرفتیم اون طرفش. نه پلی بود (پل؟ اونم رو چنین رودخونه ای؟) و نه سنگی که بشه از روش پرید. وای بعضی ها چقدر استریلن! (نه اشتباه نکنین دختر نبودن!) کفش در میارن! جوراب در میارن! پاچه میزنن بالا! بابا همینجوری (مثل من!!!) برین تو آب دیگه!! خاندان تختی هم از راه رسیدن و راه افتادیم. با چه صحنه های جالبی که مواجه نشدیم! مثل این: ( عکس جمع شدن بطری های نوشابه. زیر نویس: یعنی این همه آدم کمک میخواستن که نامه گذاشتن تو بطری و به آب سپردن؟ نه! ما باید نیک بیندیشیم!)
عکس
به تنگه رسیدیم و همون آدمایی که کفش و جوراب در آورده بودن موندن که اینجا کجاست؟ ایا باید کفش های عزیزتر از جانشان را به آب بسپارند؟! آری این بود تصمیم ما! با مشقات فراوان وارد آب شدیمو باز هم با چه صحنه هایی که مواجه نشدیم! جالبترین صحنه افتادن بچه ها توی آب بود! هیچ صحنه ای خنده دار تر از این ها نبود! (واقعا دست کسی که پیشنهاد تنگه واشی رو داد درد نکنه! خدایی خود تنگه از صحنه های جالبی که بچه ها ایجاد میکردن قشنگتر و جالبتر بود!)
به انتهای قسمت آب رو رسیدیم. علی بزرگ خان (همون که بچه ی فرمانیه س هر وقت اب رو میبینه از خود بیخود میشه! (چه اخلاق جالبی!) و خود رو به آب میسپره! حرکتی انجام داد به یاد ماندنی همانند شیرجه در آب! چقدر اون لحظه دلم میخواست جای علی بودم! این رو که به زبون آوردم عذرا و سونمز خواستن که جای علی باشم و حرکتی مشابه انجام بدم! من تهدید کردم که اینکار رو میکنم اما اونا هم همچنان اصرار کردن که "عمرا اگه اینکارو بکنی!" من هم که تو کل کم نمیارم! رفتم کلاه علی رو گرفتم و پر اب کردم و گذاشتم رو سرم! آخ چقدر خنک (خنک که نه! یخ..) بود! و چقدر چسبید! بعد از چند دقیقه ای استراحت دوباره راه افتادیم. منظره ی خیلی قشنگی بود! اصلا آدم تصور نمیکرد که پشت چنین تنگه ای و چنین کوهی چنین دشت وسیع و سرسبزی باشه! اینم عکساش:
عکس 1
عکس 2
بالاخره یه جا کنار آب اتراق کردیم. باصفا بود! ساعت 2 شده بود و تصمیم بر این شد که 3:30 ناهار بخوریم و 4:30 راه بیفتیم تا 5:30 به وانت برسیم! تو این فاصله ی یه ساعت و نیم یه عده رفتن به دامن طبیعت و آتنا و علی نجاتی و میلاد و شادی و محسن (یکی از بچه های 83 ای که با ما فرستاده بودن تا گذارش کارمون رو بده) شعبه ی هایدا تو تنگه واشی رو راه انداختن و ساندویچ های خوشمزه ای رو درست کردن! و ما نیک اندیشیدیم که دستهای آلوده ای در کار نبوده!
عده ی 8 نفره ای از بچه ها هم حکم بازی کردن (نمیخوام بگم یکیشون من بودم و نمیخوام بگم کیا باختن!) حیف که اصلا حواسمون نبود که کمیته انضباطی در انتظارمونه! خوب محسن رو بالکل فراموش کرده بودیم! یهو که یادم اومد نیک نیندیشیدم دیگه!
بعد از ناهار استراحت مختصری کردیم و ساعت 4:30 راه افتادیم برای برگشت. توی آب دو تا از بچه ها واژگون شدن و به اندازه ی 3تا گوشی موبایل تلفات داده شد!!!
عکس
زودتر از وقت قرار با وانت رسیدیم. نیم ساعت منتظر وانت روی سنگها نشستیم و همانجا بود که شلوار تاریخی علی نجاتی رویت شد! یک شلوار خانواه که هیچ وقت از یادها نمی رود! یاد و خاطره او گرامی باد ! و اینجا بود که خانواده تختی با دو فردین اضافه ( نون اضافه نه! فردین اضافه! ) بار دیگر مرام خود را نشان دادند و حاضر شدن از میان قبیله سراجها پیاده برگردند! و البته باز هم وانت رفت دنبالشون و آوردشون!
عکس
وقتی رسیدیم به اتوبوس تصور می کردیم راننده محترم این چند ساعت رو استراحت کرده! ولی مثل اینکه پشت فرمون خوابیدن رو به هر نوع خوابیدن دیگه ای ترجیح می داده و چشم بر هم ننهاد! و ما باز هم سعی کردیم نیک بیندیشیم!
اتوبوس ساعت 30 : 6 راه افتاد و با چه سرعت باور نکردنی ای به پیش می رفت! و این سرعت به خاطر این بود که چرخی که با ... چسبانده شده خدای نکرده دوباره در نره! ( این سرعت خارق العاده 30 کیلومتر بود! ) تصمیم گرفتیم برای جلوگیری از بیرون زدن ترسی که کم کم بر ما چیره می شد مافیا ( بازی محبوب دلها ! بازی مختص کامپیوتر 84 ) بازی کنیم. اما به دلیل مشکلاتی که در حال جسمانی علی نجاتی رخ داد منصرف شدیم و مدتی در پمپ بنزین نمرود توقف کردیم تا هم حال علی بهتر بشه و هم راننده آینه اتوبوس سالمشون رو یه تعمیر اساسی بکنن ! و دوباره راه افتادیم. این بار دیگه هم سعی کردن بیشتر سر و صدا کنن تا راننده کمتر بخوابه! اما راننده همچنان اصرار داشت که از تنگه واشی برگرده تهران و توی این مسیر هیچ خاطره رو در ذهنش به جا نذاره!
اسم بازی تو ماشین هم حالی میده ها! مخصوصا اگه یکی دائما بلند شه و بگه : من نوبنیاد پیاده میشم آخه خونمون فرمانیست! یه مرغ دارم و هپ هم که جای خود ! حسابی یاد دوران بچگی افتادم که از طرف مدرسه ما رو می بردن اردو...!
رسیدیم به دماوند. بچه ها پیشنهاد کردن که راننده یه یه ساعتی بخوابه و بعد بقیه راه رو بریم اما راننده خیلی دلش می خواست در تاریکی شب چشمانش رو روی هم بذاره و در جاده خیالش رانندگی کنه! ( احتمالا با یه اتوبوس VOLVO !)
مخالفت کرد و ما هم اصرار کردیم که سوار نمی شیم! کنار خیابون نشستیم و در فکر چاره ای برای بازگشت . دیگر نیک نمی اندیشیدیم چون امیدی برای زنده ماندن نبود. ما به تاریخ می پیوستیم!
از ساعت 8 تا 30 : 11 همانجا نشسته بودیم البته یه عده هم روی حصیر دراز کشیده بودند عده دیگر هم راه می رفتن . اما همه در فکر اینکه : " دیگر خانواده هایمان را نخواهیم دید! "
یکی از بچه ها زنگ زد به مدیر موسسه ای که ازش اتوبوس گرفته بودیم. گفت براتون یکی دیگه می فرستم و این باعث شد ما از اونجا مینی بوس کرایه نکنیم اما بعد از گذشت یک ساعت گفت رفته یه جای دیگه و ماشین نداریم! ما هم درمونده شدیم. شهاب و فرید رفتن ببینن تو شهر می تونن مینی بوس پیدا کنن یا نه اما تو شهر یه آدم زنده هم پیدا نمی شد ( البته به جز یه سوپری که فکر کنم با راننده دوست بود چون خیلی ازش طرفداری میکرد ! ) بالاخره ساعت 15 : 11 دو تا سرباز اومدن و به ما گیر دادن که اینجا چی کار می کنین. ما هم جریان رو تعریف کردیم که یه قرون پول نمی دیم. با کلی بحث و این ور اون ور تصمیم بر این شد که یک نفر گواهی نامشو بده تا فردا بریم شرکت با مدیر شرکت صحبت کنیم.
بعد هم با 6 تا آژانس برگشتیم تهران ( البته من که با بابای طاهره برگشتم ولی بقیه با آژانس اومدن ) ساعت 30 : 1 بچه ها رسیدن تهران و علی محمدخان همه رو یکی یکی با ماشین رسوند دم خونه هاشون و در آخر ما هم نیک اندیشیدیم که سالم رسیدیم.
پی اس : یه قرون پول به راننده هه ندادیم!
* رجوع شود به آهنگ سال کبیسه محسن یگانه.
عکس دسته جمعی بچه ها