تبليغاتX
دیروز٬ امروز٬ فردا... (نقطه سر خط)

دیروز٬ امروز٬ فردا... (نقطه سر خط)

شگفتا وقتي بود نمي‌ديدم. وقت مي‌خواند نمي‌شنيدم. وقتي ديدم که نبود، وقتي شنيدم که نخواند...

چه غم‌انگيز است وقتي چشمه‌اي سرد و زلال در برابرت مي‌جوشد و مي‌خواند و مي‌نالد،تشنه‌ي آتش باشي نه آب،چشمه که خشکيد،چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت و آتش کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمن آتش باريد تو تشنه آب‌گردي و نه تشنه آتش و بعد عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود، از غم نبودن تو مي‌گداخت و تو آموختي که آنچه دو روح خويشاوند را در غربت اين آسمان و زمين بي‌درد دردمند مي‌دارد و نيازمند و بي‌تاب يکديگر مي‌سازد دوست داشتن است و من در نگاه تو، اي خويشاوند بزرگ من، اي که در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پراضطراب سخنت شوق فرار پيدا ديدم که تو تبعيدي اين زميني و اکنون تو با مرگ رفته‌اي و من اينجا به اين اميد دم مي‌زنم که با هر نفس گامي به تو نزديک مي‌شوم...

اين زندگي من است.



کوير، دکتر شريعتی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:42  توسط پرند  | 

من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام 
گل بگو

گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روی
آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار

خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

با اجازه از صاحبش دزدیه! ولی خیلی خوشم اومد دزدیدمش!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 22:51  توسط پرند  | 

زندگی نوشیدن قهوه است ...

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.

اینم دو تا عکس بدون شرح!


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 16:17  توسط پرند  | 

گزارش اردو

ساعت ۶:۳۰ صبح

   ساعت ۶:۳۰ صبح قرار شد همه جلوی دانشکده فنی امیراباد جمع بشیم.ساعت یه ربع به ۷ همه اومده بودن و روی جدول کنار خیابون منتظر اتوبوس. تا ساعت ۷:۳۰ همونجا نشستیم تا بالاخره اومد. به قول افشین یه اتوبوس قرمز زشت! ظاهرش زیاد جالب نبود اما ما تصمیم گرفتیم از ظاهر اشخاص نتیجه گیری نکنیم و نیک بیندیشیم! از همون اول بچه ها میخواستن شروع کنن به سر و صدا (و کاش این کارو می کردن اما متاسفانه چند نفر به شدت خوابشون میومد و از بقیه خواهش کردن که سکوت را رعایت فرمایند! بعد از اینکه دو تا از پسرا رفتن ته اتوبوس و رو صندلی ها دراز کشیدن و به خواب عمیقی فرو رفتن و دو تا از دخترا هم همون جلوی اتوبوس نشسته خوابشون برد و دیگه مزاحمی برای ایجاد سر و صدا نبود تعدادی از بچه ها در نواحی اواسط اتوبوس البته کمی رو به انتها تصمیم گرفتن پانتومیم بازی کنن و کارشون رو شروع کردن! و عده ی دیگری هم در نواحی جلویی اتوبوس به مشاعره پرداختند. ما همچنان سعی کردیم نیک بیندیشیم. حدود دو ساعت از حرکت گذشت که افشین به سمت بازی کنان پانتومیم اومد و با صدای بلند گفت: " های های خانوم یواش ..." همه: "افشین ساکت داریم بازی میکنیم." اما افشین که فقط و فقط قصد انجام یک کار خیر را داشت آروم به من گفت: "راننده خوابه یه خرده سر و صدا کنین بیدار شه!!!" من داشتم شاخ در میاوردم. فکر کردم داره مسخره بازی در میاره. برگشتم راننده رو نگاه کردم و دیدم بله! حسابی خوابه! با افشین با هم شروع کردیم: "های های خانوم یواش..." دوباره صدای اعتراض بچه ها بلند شد و من جریان رو براشون گفتم و همه شروع کردن به سر و صدا و مسخره بازی اما از اونجایی که هیچکس فکر نمیکرد جریان جدی باشه بعد از ۵ دقیقه سر کار خودشون برگشتن (پانتومیم و مشاعره! و یه عده هم که از همون اول با راننده ی خواب گپ میزدن! ) و ما همچنان سعی کردیم نیک بیندیشیم!

   قرار بود کل مسیر رو تو ۲:۳۰ طی کنیم اما سه ساعت و نیم گذشته بود و ما همچنان تو جاده بودیم و هنوز به فیروز کوه هم نرسیده بودیم. همینطور که راننده تو خواب رانندگی میکرد (راننده که البته فقط کار مفید نگه داستن پدال گاز اون هم به صورت اوتومات رو به عهده داشت و حرکت دادن فرمون رو هم گذاشته بود به عهده ی افشین عزیز!) و ما هم پانتومیم بازی میکردیم! اتوبوس تکون شدیدی خورد و من جلوی اتوبوس رو نگاه کردم و دیدم وای....! یک عدد پژو ۴۰۵ جلوی ما داره میچرخه و کنار اتوبوس هم یه وانت به همون شکل به حرکت دورانی در اومده از ترس تمام تنم خیس شده بود و یخ کرده بودم. بقیه هم دست کمی از من نداشتن! همه فکر کردیم که بالاخره تصادف کردیم و حالاحالاها اینجا معطلیم از طرفی هم من اصلا نیک نیندیشیدم و گمان کردم که حداقل دو نفر در راه این تصادف جان باختند! راننده و چند تا از بچه ها از اتوبوس پیاده شدن و بعد از دو سه دقیقه برگشتن و راه افتادیم. افشین اومد و کاملا ماجرا رو شرح داد خدا رو کسی طوریش نشده بود و تصادف اصلا تقصیر ما نبوده! اون وانت و پژو میخواستن  از ما سبقت بگیرن متاسفانه نتونستن و این اتفاق افتاد! و ما دوباره به این نتیجه رسیدیم که بهتره نیک بیندیشیم! و تصور کردیم که راننده عبرت گرفته! اما زهی خیال باطل! این راننده ی ما هیچ جوره حاظر نبود یه نگاهی به جاده بندازه تا دل ما رو خوش کنه! بالاخره بعد از ۴ساعت و ۴۵ دقیقه به ۶ کیلومتری تنگه واشی رسیدیم. در این نقطه (۶ کیلومتری) یه دوراهی بود و هیچکس جز یه نفر (که درب و داغونمون کرد ... * ) راه رو بلد نبود (البته بعدا هم فهمیدیم اون هم بلد نبود!) به گفته ی شخص محترمی سمت چپ رفتیم. اما دریغ ... راه اشتباه بود. یه راهی که فقط یه ماشین سواری ازش رد میشد نه اتوبوس! در همین جای کم راننده ی خواب ما تلاش کرد که دور بزنه قبل از اینکه شروع کنه ما همه اشهدمون رو خوندیم و از هم حلالیت طلبیدیم و وصیتامون رو کردیم! اما راننده ی ماهر ما با مهارتهای خاص خود این کار دشوار رو انجام داد! و همه برای او یه کف مرتب زدیم!!! اما هنوز یه دور دیگه باید میزدیم تا وارد راه سمت راست بشیم! راننده که مهارت خودش رو نشون داده بود ما رو از نگرانی در آورد چون اون قسمت جاده هم پهن تر بود! میلاد از ماشین پیاده شده بود تا فرمون بده  از ماشین صداهای ناهنجاری بلند شد و میلاد سوار ماشین شد و گفت: "دوستان عزیز وسایلتون رو جمع کنین باید پیاده بریم! چرخ ماشین شکسته !" هیچکس باورش نشد! چون همه نیک میندیشیدن! اما دیگه نه وقت نیک اندیشیدن بود نه جاش! ساعت ۱۲ ظهر در کوهستان کویری با یه اتوبوس چرخ شکسته٬ ۶کیلومتر پیاده روی و آنتن ندادن موبایل و ...

عکس

به ناچار وسایلمون رو برداشتیم و سعی کردیم راه بیفتیم. دو سه تا از بچه ها رفتن دنبال جایی که موبایل آنتن بده تا بتونن اتوبوس یا هر وسیله ی نقلیه ای برای انتقال بچه ها پیدا کنن. ما هم پیاده به سمت تنگه واشی راه افتادیم. هنوز چند متری راه نرفتته بودیم که همون دو سه نفر با یه وانت اومدن و با هرچی داد و بیداد سعی کردیم بهش بفهمونیم که باید وایسه واینستاد و نزدیک بود گروه ۲۷ نفری ما رو به ۲۵ نفر کاهش بده و دو نفر به جنازه ی رو زمین مونده تبدیل کنه! اما کور خوند چون بچه های ما تیز تر از این بودن که بخوان تسلیم یه وانتی بشن! خلاصه وانتیه وایساد و یه عده از بچه ها سوار شدن و ۶نفر از خاندان تختی (و نمونه سازی شده های فردین!) تصمیم گرفتن این راه صعب و دشوار رو پیاده طی کنن! (وانت سواری هم عالمی داره ها! مخصوصا اینکه مخصوص حمل گوسفند باشه و ما سوارش شده باشیم!!!)

عکس

 ما که رسیدیم وانت رفت دنبال خاندان تختی تا بیشتر از این تختی بازی درنیارن! همون اول باید از رودخونه رد میشدیم و میرفتیم اون طرفش. نه پلی بود (پل؟ اونم رو چنین رودخونه ای؟) و نه سنگی که بشه از روش پرید.  وای بعضی ها چقدر استریلن! (نه اشتباه نکنین  دختر نبودن!) کفش در میارن! جوراب در میارن! پاچه میزنن بالا! بابا همینجوری (مثل من!!!) برین تو آب دیگه!! خاندان تختی هم از راه رسیدن و راه افتادیم. با چه صحنه های جالبی که مواجه نشدیم! مثل این: ( عکس جمع شدن بطری های نوشابه. زیر نویس: یعنی این همه آدم کمک میخواستن که نامه گذاشتن تو بطری و به آب سپردن؟ نه! ما باید نیک بیندیشیم!)

عکس

   به تنگه رسیدیم و همون آدمایی که کفش و جوراب در آورده بودن موندن که اینجا کجاست؟ ایا باید کفش های عزیزتر از جانشان را به آب بسپارند؟! آری این بود تصمیم ما! با مشقات فراوان وارد آب شدیمو باز هم با چه صحنه هایی که مواجه نشدیم! جالبترین صحنه افتادن بچه ها توی آب بود! هیچ صحنه ای خنده دار تر از این ها نبود! (واقعا دست کسی که پیشنهاد تنگه واشی رو داد درد نکنه! خدایی خود تنگه از صحنه های جالبی که بچه ها ایجاد میکردن قشنگتر و جالبتر بود!)

   به انتهای قسمت آب رو رسیدیم. علی بزرگ خان (همون که بچه ی فرمانیه س هر وقت اب رو میبینه از خود بیخود میشه! (چه اخلاق جالبی!)  و خود رو به آب میسپره! حرکتی انجام داد به یاد ماندنی همانند شیرجه در آب! چقدر اون لحظه دلم میخواست جای علی بودم! این رو که به زبون آوردم عذرا و سونمز خواستن که جای علی باشم و حرکتی مشابه انجام بدم! من تهدید کردم که اینکار رو میکنم اما اونا هم همچنان اصرار کردن که "عمرا اگه اینکارو بکنی!" من هم که تو کل کم نمیارم! رفتم کلاه علی رو گرفتم و پر اب کردم و گذاشتم رو سرم! آخ چقدر خنک (خنک که نه! یخ..) بود! و چقدر چسبید! بعد از چند دقیقه ای استراحت دوباره راه افتادیم. منظره ی خیلی قشنگی بود! اصلا آدم تصور نمیکرد که پشت چنین تنگه ای و چنین کوهی چنین دشت وسیع و سرسبزی باشه! اینم عکساش:

عکس 1

عکس 2

   بالاخره یه جا کنار آب اتراق کردیم. باصفا بود! ساعت 2 شده بود و تصمیم بر این شد که 3:30 ناهار بخوریم و 4:30 راه بیفتیم تا 5:30 به وانت برسیم! تو این فاصله ی یه ساعت و نیم یه عده رفتن به دامن طبیعت و آتنا و علی نجاتی و میلاد و شادی و محسن (یکی از بچه های 83 ای که با ما فرستاده بودن تا گذارش کارمون رو بده) شعبه ی هایدا تو تنگه واشی رو راه انداختن و ساندویچ های خوشمزه ای رو درست کردن! و ما نیک اندیشیدیم که دستهای آلوده ای در کار نبوده!

   عده ی 8 نفره ای از بچه ها هم حکم بازی کردن (نمیخوام بگم یکیشون من بودم و نمیخوام بگم کیا باختن!) حیف که اصلا حواسمون نبود که کمیته انضباطی در انتظارمونه! خوب محسن رو بالکل فراموش کرده بودیم! یهو که یادم اومد نیک نیندیشیدم دیگه!

   بعد از ناهار استراحت مختصری کردیم و ساعت 4:30 راه افتادیم برای برگشت. توی آب دو تا از بچه ها واژگون شدن و به اندازه ی 3تا گوشی موبایل تلفات داده شد!!!

عکس

   زودتر از وقت قرار با وانت رسیدیم. نیم ساعت منتظر وانت روی سنگها نشستیم و همانجا بود که شلوار تاریخی علی نجاتی رویت شد! یک شلوار خانواه که هیچ وقت از یادها نمی رود! یاد و خاطره او گرامی باد ! و اینجا بود که خانواده تختی با دو فردین اضافه ( نون اضافه نه! فردین اضافه! ) بار دیگر مرام خود را نشان دادند و حاضر شدن از میان قبیله سراجها پیاده برگردند! و البته باز هم وانت رفت دنبالشون و آوردشون!

عکس

   وقتی رسیدیم به اتوبوس تصور می کردیم راننده محترم این چند ساعت رو استراحت کرده! ولی مثل اینکه پشت فرمون خوابیدن رو به هر نوع خوابیدن دیگه ای ترجیح می داده و چشم بر هم ننهاد! و ما باز هم سعی کردیم نیک بیندیشیم!

   اتوبوس ساعت 30 : 6 راه افتاد و با چه سرعت باور نکردنی ای به پیش می رفت! و این سرعت به خاطر این بود که چرخی که با ... چسبانده شده خدای نکرده دوباره در نره! ( این سرعت خارق العاده 30 کیلومتر بود! ) تصمیم گرفتیم برای جلوگیری از بیرون زدن ترسی که کم کم بر ما چیره می شد مافیا ( بازی محبوب دلها ! بازی مختص کامپیوتر 84 ) بازی کنیم. اما به دلیل مشکلاتی که در حال جسمانی علی نجاتی رخ داد منصرف شدیم و مدتی در پمپ بنزین نمرود توقف کردیم تا هم حال علی بهتر بشه و هم راننده آینه اتوبوس سالمشون رو یه تعمیر اساسی بکنن ! و دوباره راه افتادیم. این بار دیگه هم سعی کردن بیشتر سر و صدا کنن تا راننده کمتر بخوابه! اما راننده همچنان اصرار داشت که از تنگه واشی برگرده تهران و توی این مسیر هیچ خاطره رو در ذهنش به جا نذاره!

   اسم بازی تو ماشین هم حالی میده ها! مخصوصا اگه یکی دائما بلند شه و بگه : من نوبنیاد پیاده میشم آخه خونمون فرمانیست! یه مرغ دارم و هپ هم که جای خود ! حسابی یاد دوران بچگی افتادم که از طرف مدرسه ما رو می بردن اردو...!

   رسیدیم به دماوند. بچه ها پیشنهاد کردن که راننده یه یه ساعتی بخوابه و بعد بقیه راه رو بریم اما راننده خیلی دلش می خواست در تاریکی شب چشمانش رو روی هم بذاره و در جاده خیالش رانندگی کنه! ( احتمالا با یه اتوبوس VOLVO !)

   مخالفت کرد و ما هم اصرار کردیم که سوار نمی شیم! کنار خیابون نشستیم و در فکر چاره ای برای بازگشت . دیگر نیک نمی اندیشیدیم چون امیدی برای زنده ماندن نبود. ما به تاریخ می پیوستیم!

   از ساعت 8 تا 30 : 11 همانجا نشسته بودیم البته یه عده هم روی حصیر دراز کشیده بودند عده دیگر هم راه می رفتن . اما همه در فکر اینکه : " دیگر خانواده هایمان را نخواهیم دید! "

   یکی از بچه ها زنگ زد به مدیر موسسه ای که ازش اتوبوس گرفته بودیم. گفت براتون یکی دیگه می فرستم و این باعث شد ما از اونجا مینی بوس کرایه نکنیم اما بعد از گذشت یک ساعت گفت رفته یه جای دیگه و ماشین نداریم! ما هم درمونده شدیم. شهاب و فرید رفتن ببینن تو شهر می تونن مینی بوس پیدا کنن یا نه اما تو شهر یه آدم زنده هم پیدا نمی شد ( البته به جز یه سوپری که فکر کنم با راننده دوست بود چون خیلی ازش طرفداری میکرد ! ) بالاخره ساعت 15 : 11 دو تا سرباز اومدن و به ما گیر دادن که اینجا چی کار می کنین. ما هم جریان رو تعریف کردیم که یه قرون پول نمی دیم. با کلی بحث و این ور اون ور تصمیم بر این شد که یک نفر گواهی نامشو بده تا فردا بریم شرکت با مدیر شرکت صحبت کنیم.

   بعد هم با 6 تا آژانس برگشتیم تهران ( البته من که با بابای طاهره برگشتم ولی بقیه با آژانس اومدن ) ساعت 30 : 1 بچه ها رسیدن تهران و علی محمدخان همه رو یکی یکی با ماشین رسوند دم خونه هاشون و در آخر ما هم نیک اندیشیدیم که سالم رسیدیم.

   پی اس : یه قرون پول به راننده هه ندادیم!

 

  * رجوع شود به آهنگ سال کبیسه محسن یگانه.

 

عکس دسته جمعی بچه ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:40  توسط پرند  | 

"از من بهتر هم هست؟"
پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند
سالها و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم  های  تَوَهُمِ  زندگی از دکان هایی عبور کردم  کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور وراضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود .
 در کوچه پس کوچه یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود
 و همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم! یافتم! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه .
 ساده و در عین حال زیبا!
گفت در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد.
 در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم
 بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان!
 پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوشحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:54  توسط پرند  | 

...

آخرهاي فصل پاييزبه درخت پيروتنها
تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم
آخه من ميون برگهافقط تنهاتورودارم
وقتي برگ درخت رو ميديدداره ازغصه ميميره
با خدا رازونيازکرداون روازدرخت نگيره
بادلي خردوشکسته.گفت نذارازاون جداشم
اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جاباشم
برگ توخلوت شبونه ازدلش با خدامي گفت
غافل ازاينکه يه گوشه بادهمه حرفاشو ميشنفت
باداومد باخنده اي گفت:آخه اين حرفهاکدومه
با هجوم من روشاخه عمرهردوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان
سيلي زدبه برگ وشاخه تا بگيره ازدرخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد وچسبيد
تاکه باد رفت پيش بارون.بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعدوبرقم مي سوزونمش تاريشه
تا که آثاري نمونه ديگه ازدرخت وبيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد آخه اين کارخدا بود
هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:57  توسط پرند  | 

بالهایت را کجا گذاشتی...؟

                            

این عکس ربطی به مطلب زیر نداره! خوشم اومد گذاشتمش!!!

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

اینم از متن امروز!  ببخشید که یه خرده با فاصله ی زمانیه بالا اینو گذاشتم! قرار بود من اینجا حرف زیاد نزنم! ولی این رو باید بگم!  این تبلیغ بالای صفحه هست! کار یکی از بچه ها ی خودمونه! یعنی یکی از بچه های UTCom84 . سایت خیلی خوبیه. اگه دانشجوی دانشگاه تهران هستین حتما عضو شین و از امکاناتش استفاده کنین! من که خیلی خوشم اومده ازش! (نقطه سر خط)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 10:49  توسط پرند  | 

عیدتون مبارک...

فقط اینکه عیدتون مبارک ... ایشالله سال خوبی رو داشته باشین و همیشه موفق باشین...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 13:9  توسط پرند  | 

فرصت...

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

و در آخر از همه ی دوستانی که تولدم رو یادشون بود و تبریک گفتن تشکر میکنم! از همه تون یه دنیا ممنون! ایشالله جبران میکنم! تولد خودتون هم مبارک!!!!  (نقطه سر خط)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:20  توسط پرند  | 

او دنبال خدا میگشت...

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 20:7  توسط پرند  |